سلام!
من محمد حسین صیادی هستم، و راستش خودمم هنوز دقیق نمیدونم کیام، ولی حداقل الان که دارم این مقاله رو مینویسم، میدونم چی شدم و چیا رو پشت سر گذاشتم. اگر دنبال یه بیوگرافی رسمی و اتوکشیدهای مثل رزومه شرکتی بودی، خب باید ناامیدت کنم، چون قراره اینجا با زبون خودم و خیلی خودمونی تعریف کنم که من کیام، چیکار کردم، و الان دارم چی میسازم.
شروع ماجرا: از کلهخر بودن تا کد زدن
من از همون دوران مدرسه، یکی از اون بچههایی بودم که سر کلاس نه حواسم به معلم بود، نه تخته رو میدیدم، نه حتی میفهمیدم درس سر چه فصلیه! اصلاً راستش رو بخوای، درس برام یه صدای پسزمینه بود، مثل صدای کولر آبی وسط تابستون. خودم تو دنیای خودم بودم. یا داشتم تو دفترم یه چیزی طراحی میکردم، یا با خودکار آبی یه الگوریتم برای پروژه هایی مینوشتم که خیلی هاشون حتی پوشه داخل سیستمم هم نشدن چه برسه به مرحله ارزه برسن! 😅
بر خلاف همکلاسیهام که همه فکر و ذکرشون شده بود کنکور و پزشکی و معدل نهایی، من داشتم تو گوشهی کلاس با فکر به کد نویسی و اندروید استودیو کلنجار میرفتم. وقتی اولین اپم بالا اومد، یهجوری ذوق کردم که قند تو دل خودم آب شد. سریع دویدم به بابام نشون بدم و گفتم: «ببین چیکار کردم!» اونم مثل همیشه سرشو خاروند و گفت: «برو درستو بخون بچه، اینا چیه باز ساختی!» 😄
راستش اگه بخوام خیلی شفاف بگم، مسیر من از همون اول فرق داشت. من به جای جزوه خوندن، داکیومنت API میخوندم. اونم نه با زبان خوب، نه آقا! با دیکشنری به دست، چون بدتر از املای فارسیم، زبان انگلیسیم بود. هر خط داکیومنت رو پنج دقیقه طول میکشید بفهمم چی میگه ولی تهش همونقدری کیف میداد که برای بقیه شاید گرفتن بیست تو امتحان.
من هیچوقت به کلاس و درس دل نبستم. همیشه ترجیحم این بود که پشت سیستم بشینم تا پشت نیمکت. وقتی همه داشتن تست میزدن، من داشتم حلقه تودرتوی for تو ذهنم مینوشتم. وقتی همه شب امتحان دنبال جزوه بودن، من داشتم به یه باگ فکری میکردم که چرا خروجی من با اون چیزی که انتظار دارم فرق میکنه. خلاصه بگم، دنیای من همیشه چند خط کد جلوتر از دنیای بقیه بود و البته که برای بقیه هم تعداد واحد های پاس کرده بیشتر بود.
اولین عشق: برنامهنویسی اندروید
اولین عشقم؟ برنامهنویسی اندروید بود… همون موقع که هنوز خیلیا نمیدونستن اندروید استودیو چیه و گوشی فقط برای تلگرام و کلش بود، من، محمدحسین صیادی، نشسته بودم پشت یه سیستم قدیمی، با یه اینترنت داغون و کلی اشتیاق. سال ۱۳۹۷ بود. با جاوا و XML شروع کردم. بدون استاد، بدون آموزش درستدرمون، حتی بدون یه نفر که بگه “آفرین، ادامه بده!” خودم بودم و یه عالمه کد که یا اجرا میشد یا خطا میداد!
خودم میزدم، خودم خراب میکردم، خودم هی دیباگ میکردم. هر بار که یه اپ بالا میاومد، حس یه معمار دیجیتالی رو داشتم، انگار یه ساختمون رو از صفر بالا آورده باشم. البته یه معمارِ یهکم خل و چل، یه چیزی بین دیباگر و دیوانه! 🤪
یهجوری عاشق این دنیا شده بودم که حتی صدای کامپایل موفق برام از صدای زنگ تمام شدم کلاس ریاضی هم شیرینتر بود! دیگه چی میخواستم؟ یه محیط که توش فکرامو بنویسم و سیستم برام ترجمهش کنه. محمدحسین اون زمان فهمیده بود که این دنیا همون دنیای خودشه.
بعدش کمکم از اندروید زدم بیرون، رفتم سمت سایتسازی. وردپرس رو زیر و رو کردم. یه مدت تو فاز قالبنویسی افتاده بودم، بعد سر از PHP درآوردم. یهو دیدم شب تا صبح دارم دربارهی کوئریها و پایگاه داده و ریکوئستها تحقیق میکنم. فهمیدم برنامهنویسی فقط ظاهر ماجرا نیست. زیرش یه دنیای عمیقتره؛ دنیایی که ذهن من تشنهش بود.
همه اینا تازه شروع سفر بود… سفری که از کلاس درس فرار کرده بود، ولی سر از بزرگترین کتابخونههای ذهنی دنیا و گیت هاب و دوستاش درآورده بود. سفری که منو، محمدحسین صیادی رو، به یه آدمی تبدیل کرد که نه از باگ میترسه، نه از شب بیداری، نه از “نمیتونی”. چون وقتی یه اپ بالا اومده باشه فقط با عشق دیگ هیچ نشدنی توی این دنیا کامپیوتری برام معنی نداشت.
نویسندگی: راه فرعیای که یههو جدی شد
یه روزی از سر بیکاری و کنجکاوی گفتم: «بذار یه مقاله بنویسم ببینم چی میشه.» نوشتم… بد هم نشد! بعد دوباره نوشتم. یهو دیدم دارم تو تیمهای تولید محتوا کار میکنم و از اون طرف دارم سئو یاد میگیرم.
برام جالب شد که اون چیزی که توش ماهرم، یعنی برنامهنویسی، حالا میتونم باهاش مقاله بنویسم و تجربم رو به زبون ساده منتقل کنم. وقتی اولین نفر بهم پیام داد که «داداش دمت گرم، با این مقاله واقعاً کارم راه افتاد»، همون لحظه فهمیدم نویسندگی هم یه جور کدنویسیه… فقط به جای if و else، اینجا با واژهها ساختار میسازی. و شاید این کامنت و این شروع اولین ایده ساخت یک رسانه رو توی ذهنم استارت زد که خوب توی این مقاله خیلی مونده بهش برسیم😁
البته برای من، مسیر اصلی همیشه برنامهنویسیه؛ ولی چه اشکالی داره اگه گاهی یه قلمنویس دیجیتال هم باشی؟ ✍️💻
تجربهی یکی از سایتهای مطرح کشوری: یه مدرسه واقعی برای توسعهدهنده شدن
بین سالهای ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۱ توی یکی از سایتهای مطرح و پرفروش کشور کار کردم. تجربهای که برام بیشتر از هر کلاس و دورهای، حکم یه مدرسهی واقعی رو داشت. اولش به عنوان نویسنده وارد شدم، ولی کمکم مسیرم عوض شد و وارد تیم فنی شدم؛ از توسعهی PHP گرفته تا سئو، پشتیبانی، تولید محصول، و ارتباط مستقیم با کاربر نهایی.
توی اون سالها، از قالب و افزونه نوشتم تا اپلیکیشن کامل طراحی کردم. حتی برای بعضی محصولات، اسکریپت اختصاصی ساختم که مشابهش توی مارکت نبود. خیلی از نیازهای خاص رو خودم تحلیل میکردم و پیادهسازی میکردم؛ از صفر تا صد. بعضی وقتا هم محصولات خارجی که تو مسیرمون بودن رو بومیسازی و فارسیسازی میکردم تا با بازار داخلی سازگار بشن.
مشتریهایی داشتم که نصفهشب مینوشتن «سایتم بالا نمیاد!» یا میپرسیدن «این ارور یعنی چی؟» و من یاد گرفتم که برنامهنویس خوب بودن، فقط به نوشتن کد تمیز نیست. یعنی صبر، تحلیل، خلاقیت، ارتباط با آدمهای غیرتکنیکال، و گاهی حتی آرام کردن ذهن مضطرب یک کاربر پشت تلفن.
همونجا بود که فهمیدم مهارت واقعی فقط توی IDE بهدست نمیاد؛ توی دل پروژههای واقعی، با چالشهایی که آخر شب نمیذارن بخوابی. و اونجا بود که محمدحسین صیادی، یه قدم بزرگتر شد؛ از یه کدنویس مشتاق، به یه توسعهدهندهی باتجربه. 💪💻
فریلنسری: همهفنحریف اما تنها!
از سال ۱۴۰۱ به بعد، رسماً زدم بیرون از فضای تیمی و وارد دنیای فریلنسری شدم. دنیایی که توش هیچکس بهت نمیگه چیکار کن، ولی خب از اونور، هیچکس هم نیست که بگه “دمت گرم، خسته نباشی!” 😅
پروژه گرفتم از هر جنس و مدلی. یه روز داشتم اپلیکیشن طراحی میکردم، فرداش داشتم یه ربات تلگرام برای یه استارتاپ مینوشتم که نصفهشب سفارش بگیره. یکی دیگه سیستم پیامک میخواست، اون یکی گفت پنل اختصاصی برام بساز، فروشگاه بعدی گفت گزارشگیری و CRM میخوام. خلاصه محمدحسین صیادی شد چیزی شبیه سوئیسچاقوی دنیای کدنویسی! هر جا گیر میکردن، من یه چیزی از تو آستینم درمیآوردم.
اما راستش رو بخوای، فریلنسری مثل رانندگی با موتور تکچرخهست. باحال و آزادیبخش، ولی تا حواست پرت شه میری هوا. باید خودت باشی و خودت. هم برنامهنویس بودم، هم مدیر پروژه، هم تولید محتوا، هم پشتیبان مشتری، هم حسابدار، و بعضی وقتا حتی پیک موتوری هم میشدم که برم قرارداد بگیرم یا فایل تحویل بدم 😄
ولی با همه سختیاش، فریلنسری بهم یاد داد روی خودم حساب کنم، همهفنحریف بشم و برای هر مسئلهای یه راهحل از جنس خلاقیت پیدا کنم.
آموزش: چیزی که همیشه ته قلبم جا خوش کرده
از همون وقتی که تازه الگوریتم “جمع دو عدد” رو یاد گرفته بودم، شروع کردم به یاد دادن! یعنی اصلاً یه حس عجیبی تو وجودم هست که هرچی یاد میگیرم، انگار مغزم میگه: «خب حالا برو به بقیه هم بگو!» 😄
برای من آموزش فقط انتقال اطلاعات نیست؛ یه جور درک دوبارهست. وقتی مینویسم یا یه مفهومی رو توضیح میدم، تازه خودم هم میفهمم دقیقاً چی بلدم و کجاش هنوز لقلق میزنه.
یه بار یه محتوای آموزشی نوشتم 30 هزار کلمه! اونم با یه شور و اشتیاقی که انگار دارم برای کنکور زندگی مینویسم. از توضیح یه خط کد گرفته تا مقایسهی کتابخونهها، همهش برام لذتبخشه. چون آموزش فقط کمک به بقیه نیست، یه آینهست برای خودت. توش میتونی خودت رو بهتر ببینی.
من، محمدحسین صیادی، نه فقط یه توسعهدهندهام، بلکه یه عاشق یاد دادنم. یاد میدم تا یاد بگیرم، مینویسم تا بفهمم.
بنیانگذاری رسانهی ITPOSH: جایی که لذت یادگیری و تکنولوژی قاطی میشن
سال ۱۴۰۳ بالاخره اون ایدهای که سالها توی ذهنم و توی گوشهی دفترچههام خاک میخورد، تبدیل شد به یه چیز واقعی: رسانهای به اسم ITPOSH.
ITPOSH برای من فقط یه پروژه یا یه سایت نیست؛ یه جور زندگیه. جاییه که توش میتونم هم برنامهنویسی کنم، هم آموزش بدم، هم بنویسم، هم خلق کنم… و با همه اینا، درآمد هم داشته باشم. یعنی انگار همه چیزایی که بهشون علاقه دارم، یهجا جمع شدن زیر یه سقف، بدون اینکه مجبور باشم فقط یه نقش بازی کنم.
توی ITPOSH تلاش نکردم با کسی رقابت کنم. چون میدونم رسانههای خیلی قویتری هستن، پر از سرمایه، تیمهای بزرگ و ابزارهای پیشرفته. من فقط سعی کردم چیزایی بگم که از دل خودم دراومده، یا اگر موضوعی دیگه گفتنشو شروع کرده، من بیام با زبونی سادهتر و خودمونیتر توضیحش بدم، جوری که حتی کسی که تازه با دنیای تکنولوژی آشنا شده هم راحت بفهمه و حس غریبی نکنه.
ما توی این رسانه تا الان کلی ابزار هوش مصنوعی ساختیم، اپلیکیشن اندروید زدیم، مقالههای تحلیلی و آموزشی منتشر کردیم و یه فضای خیلی رفیقمحور ایجاد کردیم. جایی که یادگیری خشک و رسمی نیست، بلکه با شوخی و بازی و مثالهای واقعی همراهه.
اما نکتهی مهمتر اینه که توی این مسیر، من فقط دنبال ساختن یه کسبوکار نبودم. راستش بهجای اینکه یه «رییس» باشم که دنبال کارمند بگرده، ترجیح دادم یه «دوست» باشم که دنبال هممسیره. چون میدونم اون روزایی که خودم زیر دست مدیرای سختگیر له میشدم چقدر گذشتن ازم. و خب، سنم هم اونقدر نبود که بخوام ادای کارآفرینای جدی و کتوشلواری رو دربیارم؛ بیشتر دنبال یاد گرفتن بودم تا دستور دادن.
ITPOSH برام یعنی همزمان یاد دادن، یاد گرفتن، ساختن، تجربه کردن و لذت بردن… یه جور زندگی که خودم ساختمش، با همه بالا و پاییناش. جایی که هر روز، یه داستان جدید برای گفتن داره — با یه لپتاپ روشن، یه ذهن کنجکاو، و یه دنیا حرف برای زدن.
مهارتهام رو خلاصه بگم (اگر تا اینجا زندهای! 😁)
-
برنامهنویسی اندروید با Java — اونجایی که کدها رو به زندگی میارم و اپلیکیشنها رو میسازم.
-
توسعه سایت با PHP و وردپرس — از ساخت قالب و افزونه گرفته تا بالا آوردن سایتهای خفن.
-
آموزش سئو و تولید محتوا — جایی که یاد میدم چطور با کلمات و تکنیکها، سایتت رو برسونی به صدر نتایج.
-
ساخت رباتهای هوشمند — رباتهایی که نه فقط کار میکنن، بلکه گاهی حتی بامزه هم هستن!
-
طراحی ابزارهای هوش مصنوعی — اینکه چطور از کد بزنم به سمت آینده.
-
نویسندگی، آموزش و دیجیتال مارکتینگ — ترکیبی از انتقال دانش و کسبوکار.
- و البته مهمتر از همه: خنده در دل بحران پروژه! 😄 چون بدون شوخی و خنده، کد زدن قلق میخواد!
محمدحسین صیادی یعنی…

یه آدم عادی با یه ذهن غیرعادی؛ کسی که عاشق کد زدن و ساختنه، ولی خب گاهی یادش میره قبل از اجرای پروژه، دکمهی «سیو» رو بزنه! 😂
کسی که وقتی باگ پیدا نمیشه، قهرمان میشه و میره چای میریزه، اما وقتی باگ پیدا میکنه، دقایقی بهت زده توی آینه خیره میشه و میگه: «یعنی واقعاً همین بود؟» 🎭
یه برنامهنویس که گاهی اونقدر تو دنیای خودش غرق میشه که فراموش میکنه صبحونه بخوره، اما وقتی کدش بالا میاد، صدای تشویق خودش رو با صدای گوشی اشتباه میگیره و ذوق میکنه! 🎉
کنجکاو، همیشه در حال یادگیری و عاشق سادگی، با یه ضعف بزرگ: گاهی وسط پروژه یادش میره که اصل ماجرا چیه و گیر میکنه توی پیچیدگیهای بیمورد. آره، خودم اعتراف میکنم، گاهی آنقدر غرق میشم که انگار دارم واسه فضا یه اپ مینویسم، در حالی که فقط باید یه فرم ساده بسازم! 🙃
ولی با همه اینها، هر روز با شوق بیدار میشم که یه چیزی بسازم، یه مشکلی حل کنم، یه ایده رو واقعی کنم. دنبال اینم که دنیا رو کمی راحتتر، کمی بهتر و شاید کمی خندهدارتر کنم.
آره، تو دنیای تکنولوژی من یه جور دیوونهام، ولی دیوونهای که دوست داره کارش رو خوب انجام بده و با خنده و چاشنی طنز جلو بره. چون بالاخره، کد بدون خنده مثل قهوه بیکافئینه… بیمزه و خوابآور!
اگر هنوز اینجایی…
یا خیلی بیکاری یا خیلی خوبی! 😅
در هر صورت، ممنونم که وقت گذاشتی و تا اینجا با من همراه بودی.
اگر دوست داشتی باهام تماس بگیری، همکاری کنیم، یا یه نگاهی بندازی به ابزارها و پروژههایی که ساختیم، یه سر به تماس با ما بزن!
من همیشه اینجام،
با لپتاپی که پر از تب بازه و یه لیوان چای کنارشه…
با احترام،
محمد حسین صیادی